آذر نیوز آنلاین - 67 روز پیش - 8 بازدید
آگهی رایگان | تماس با ما | اخبار مرتبط | منبع خبر | نیازمندی

یَقه‌ام را گرفت و کِشان کِشان مرا به بالای سر یک بسیجی برد

رفتم داخل بخش، دیدم عصبانی منتظر من ایستاده. تا مرا دید، پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: داشتم ناهار می خوردم. دست انداخت زیر یقه‌ام را گرفت و کِشان کِشان مرا با خودش برد. خیلی عصبانی بود.